روز هفتم وقتی از مسجد برگشتیم،خانه پر از جمعیت بود و من که سرمبه شدت درد می کرد از فکر این همه شلوغی که تاآخر شب ادامه داشت، کلافه وبی حوصله وارد هال شدم و چشمم به امیر افتاد. با سرسلام کردم و بی توجهخواستم توی آشپزخانه بروم که با اشاره دست امیر به آن طرف هال که مهندسارجمند با همان نگاه های لعنتی اش سرپا ایستاده بود، نگاه کردم. یکدفعهدلم هری فرو ریخت. بی اختیار نگاهم در اطراف به دنبال محمد گشت و اصلاًنفهمیدم جواب تسلیت گویی اش را چطور دادم. خودم هم نمی دانم چرا می ترسیدمو وحشت داشتم مبادا محمد فکر کند بین من و او مسئله ای بوده است. از نگاههای پر از توجه و اشتیاق او چنان وحشت کرده بودم که انگار گناه نگاه او بهگردن من است. آخر هنوز خاطره تلخ خسرو کاملاً توی ذهنم بود. چقدر بی چارهبودم، آن موقع که باید دست و دلم می لرزیدو عقلم می رسید، نفهم بودم، حالاکه هیچ تعهدی نداشتم، می ترسیدم! از چه؟ خودم هم نمی دانستم
برچسب:
نویسنده: جادوگر