روزها و هفته ها و ماه ها مثل برق و باد گذشتند و سالگرد مرگ آقاجون فرا رسید. امیر بعد از فوت پدرم، علی رغم ناراحتی همه ما، به دلیلخواست مادرم به دنبال کار انحصار وراثت برای فروش خانه بود. می خواستیم ازخانه ای که به قول مادر – برامون قدم نداشت –برویم. خانه ای که برخلافخانه قدیمی، هیچ کس به آن دلبستگی نداشت. بالاخره تلاشهای امیر ثمر داد وبه خواست مادر قرار شد سهم الارث هر کس معلوم شود. مغازه و انبار با توافقهمه دست نخورده ماند و امیر تا تمام شدن درس علی، مسئولیت آن را به عهدهگرفت. از پول فروش خانه هم یک آپارتمان خریدیم، چون مادر بعد از مرگ پدرمدیگر در خانه های حیاط دار احساس آرامش نداشت. بقیه پول ها هم تقسیم شد وبه حساب هر کس جداگانه ریخته شد. یک سال و نیم از فوت پدرم، ما از خانه ایکه تویش عزیزترین کسانم را از دست داده بودم، رفتیم و همان وقت ها بود کهآرام آرام امیر زمزمه ازدواج سرداد و شش ماه بعد، درست همزمان با تمام شدندرس من بود که امیر،مادر را برای خواستگاری و ازدواج با ثریا راضی کرد.
برچسب:
نویسنده: جادوگر
تاريخ: يکشنبه
3 آذر
1392 ساعت: 1:36