خرید بک لینک

خواستگارم یکی از دوستان امیر و جواد بود که در عین حال رئیسشرکتی بود که جواد در آن کار میکرد. اسمش شاهین ارجمند بود. سی و یکی دوسال داشت و از خانواده ای سرشناس و پولدار بود. البته نصف بیش تر ثروتخودش باد آورده بود که از تقسیم ارثی که پدرش با وجود زنده بودن بین پنجپسرش تقسیم کرده بود، به او رسیده بود. جواد در عین اینکه از خلق و خوی اوداد سخن می داد از مشکل پسندی اش در انتخاب همسر هم می گفت تا من از اینکه انتخابم کرده، ذوق کنم. در حالی که هر قدر به جای من، مادر ذوق میکرد،من دلم می خواست کله جواد را بکنم. این دیگر غریبه یا از بچه های دانشگاهنبود که بتوان با همدستی نرگش دست به سرش کرد. وقتی می گفتم نمی خواهمشوهر کنم،مادر بر آشفته می شد و کار از بگو مگو به گریه و زاری و بی قراریمادر می کشید و آخر سر هم برای اولین بار بعد از رفتن محمد، امیر با منکلنجار رفت. اصرار آنها برای این که او باید برای خواستگاری بیاید، برایمن غیر قابل قبول و برای آنها غیر قابل مخالفت بود. بالاخره هم مادر باگریه و زاری و التماس پیش برد. بی چاره مادرم، با چه وحشتی از این که سنمدارد بالا می رود و ازدواجم دیر می شود، حرف میزد.

برچسب: نویسنده: جادوگر تاريخ: يکشنبه 3 آذر 1392 ساعت: 1:36

صفحه بندی