بالاخره جمعه رسید، همراه یک دنیادلشوره که داشت مرا از پا در می آورد. هر چه به خانه مرتضی نزدیک می شدیم،رعشه ای غریب از اضطراب و دلهره تنم را می لرزاند. گوش هایم انگار اصلاًحرف های امیر و ثریا و مادر رانمی شنید و چشم هایم سحر را که همیشه بادیدنش بی تاب می شدم، نمی دید. هر لحظه دلم می خواست در ماشین را باز کنمو فرار کنم.
برچسب:
نویسنده: جادوگر
تاريخ: يکشنبه
3 آذر
1392 ساعت: 1:36