زمستان از راه رسید. برخلاف انتظار،آزیتا و شوهرش زودتر راهی شدند. چون از طریق اقامت مهندس پارسا در انگلیسمی توانستند زودتر کارهایشان را روبراه کنند، ولی نرگس کارش بیشتر طول میکشید و به احتمال زیاد اواخر زمستان یا اوایل بهار می رفت که برای من هماندو سه ماه هم غنیمت بود.
روز خداحافظی از آزیتا و رفتنش، باردیگر به یاد رفتن زری افتادم. بعد از سال ها دوباره با همان شدت برای رفتندوستی که بی نهایت برایم عزیز بود، اشک می ریختم. شاید یک هفته طول کشیدتا حالم کمی جا بیاید و بدون این که به زبان بیاورم، پیشاپیش برای رفتننرگس هم عزا گرفته بودم.
برچسب:
نویسنده: جادوگر
تاريخ: يکشنبه
3 آذر
1392 ساعت: 1:36